دست هايش / بسته بود از پشت / اما مشت / جامه اش از جنس خون و / .... / اهرمن / از خشم مى لرزيد / .... / بانگ زد، با واژه هائى زشت و بى فرهنگ / اى سگ، اى زنديق / كام ات چيست؟ / اى موالى اى عجم / سوداى خام ات چيست؟ / پس چرا از ما نمى ترسى؟ / پس چرا بر خود نمى لرزى؟ / .... / بابك اما / رأى ديگر داشت / .... / زير لب / نجواى ديگر داشت / زنده بايد بود و شادى كرد / مام بوم خويش را بايد نگهبان بود / .... / اهرمن فرياد زد / افشين / چه مى گويد؟ / و افشين - آه افشين - واى افشين / .... / شرمسار از كرده خود / سر به زير افكند / اهرمن با تيزخندى گفت / البابك هراسانا؟ / و بابك آن گو نستوه / .... / آن دلخسته از تزوير و نيرنگ مسلمانى / چشم در چشم ستم فرياد زد / بسيار آسانا!! / اهرمن فرياد زد / جلاد... / و آن دژخيم... / همان آينه دار مكتب بيداد / با يك ضربه از پهلو / چنان زد تا كه خون فواره زد از مقطع بازو / .... / و بابك - آه بابك - باز هم بابك / تا نبيند اهرمن سرخى او را زرد / تا نخواند از نگاهش درد / تا نه پندارد كه پايان يافت اين آورد / چهره را با خون ناب و تابناكش / ارغوانى كرد / و آنگاه / تا نيفتد پيش پاى اهرمن / خود را به پشت انداخت / چشم ها را بست / .... / و ديگر گاه / بر لبانش خنجر لبخند / چشم در چشم هزاران بابك آزاد يا دربند / با آسودگى جان باخت / او روانش را ز ننگ بندگى پرداخت / تا ز خشت جان پاك خويش / ايران ساخت / ايران ساخت / ايران ساخت
چکامه بابک: مسعود سپند



