تبليغاتX
؟؟؟!

دست هايش / بسته بود از پشت / اما مشت / جامه اش از جنس خون و / .... / اهرمن / از خشم مى لرزيد / .... / بانگ زد، با واژه هائى زشت و بى فرهنگ / اى سگ، اى زنديق / كام ات چيست؟ / اى موالى اى عجم / سوداى خام ات چيست؟ / پس چرا از ما نمى ترسى؟ / پس چرا بر خود نمى لرزى؟ / .... / بابك اما / رأى ديگر داشت / .... / زير لب / نجواى ديگر داشت / زنده بايد بود و شادى كرد / مام بوم خويش را بايد نگهبان بود / .... / اهرمن فرياد زد / افشين / چه مى گويد؟ / و افشين - آه افشين - واى افشين / .... / شرمسار از كرده خود / سر به زير افكند / اهرمن با تيزخندى گفت / البابك هراسانا؟ / و بابك آن گو نستوه / .... / آن دلخسته از تزوير و نيرنگ مسلمانى / چشم در چشم ستم فرياد زد / بسيار آسانا!! / اهرمن فرياد زد / جلاد... / و آن دژخيم... / همان آينه دار مكتب بيداد / با يك ضربه از پهلو / چنان زد تا كه خون فواره زد از مقطع بازو / .... / و بابك - آه بابك - باز هم بابك / تا نبيند اهرمن سرخى او را زرد / تا نخواند از نگاهش درد / تا نه پندارد كه پايان يافت اين آورد / چهره را با خون ناب و تابناكش / ارغوانى كرد / و آنگاه / تا نيفتد پيش پاى اهرمن / خود را به پشت انداخت / چشم ها را بست / .... / و ديگر گاه / بر لبانش خنجر لبخند / چشم در چشم هزاران بابك آزاد يا دربند / با آسودگى جان باخت / او روانش را ز ننگ بندگى پرداخت / تا ز خشت جان پاك خويش / ايران ساخت / ايران ساخت / ايران ساخت

چکامه بابک: مسعود سپند

+ نوشته شده توسط ماندانا در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 6:49 بعد از ظهر |

نياكان ما از چند هزار سال پيش دريافته بودند كه هر انسان زنده از تن، جان، روان، وجدان و فروهر (Fravahr) سرشته شده كه پويندگي و بالندگي انسان از كوشش و جوشش آن‌هاست.

فروهر از دو واژه‌ي “فره” به معني جلو، پيش و “وهر” يا ورتي به معني برنده و كشنده درست شده است و شايد بتوان گفت از نظر زندگي، فروهر بزرگترين و باارزش‌ترين جزء وجود انسان است ، چون پرتوي از هستي بي‌پايان اهورامزداست كه انسان را به‌سوي رسايي رهنما مي‌شود و وظيفه‌ي پيش‌بري و فرابري، براي انسان به برترين پايه‌ي هستي را داراست. و پس از مرگ با همان پاكي و درستي به اصل خود (اهورامزدا) مي‌پيوندد.

امروزه نگاره‌ي زير بين زرتشتيان نمايانگر شكل فروهر است و به‌عنوان نشانواره‌ي دين زرتشتي به‌كار مي‌رود. اين نگاره، گذشته‌ي چندين هزارساله داشته و شبيه آن در جاهاي ديگر و نزد قوم‌هاي ديگري ديده شده است ولي شكل كنوني آن در كتيبه‌هاي هخامنشي بالاي سر پادشاهان ديده مي‌شود.

 تصوير فروهر

هر پاره‌اي از نگاره‌ي فروهر يادآور اهميت و مسوليت فروهر در زندگي است:

1-      سر: سر فروهر به‌صورت مردي سالخورده است تا با ديدن آن به‌ياد آوريم كه فروهر مانند بزرگان و افراد مسن ما را راهنمايي مي‌كند.

2-      دست‌ها: دست‌هاي فروهر به‌طرف بالاست به‌خاطر آنكه هميشه به اهورامزدا توجه داشته باشيم.

 در دست فروهر حلقه‌اي وجود دارد كه آن‌را نشانه‌ي احترام به عهد و پيمان مي‌دانند.

3-   بال‌ها: بال‌هاي فروهر باز است. چون با ديدن بال‌هاي باز، ذهن انسان متوجه پرواز و پيشرفت شده و از ديدن اين دو بال باز فورا به ياد مي‌آورد كه فروهر او را به‌سوي پيشرفت و سربلندي راهنمايي مي‌كند.

همچنين هر بال خود داراي سه بخش است كه نشانه‌ي انديشه‌نيك، گفتار نيك و كردار نيك بوده و با ديدن اين سه بخش آگاه مي‌شويم كه هرگونه پيشرفتي بايد از راه درست يعني به‌وسيله‌ي انديشه و گفتار و كردار نيك انجام شود.

4-   دايره ميان شكل: دايره خطي‌ است منحني كه از هر نقطه‌ي آن شروع كنيم باز به همان نقطه خواهيم رسيد. منظور از اين دايره در ميان فروهر، نشان‌دادن روزگار بي‌پايان است. به اين معني كه هر عمل و كرداري كه در اين زندگي (روي دايره) صورت گيرد نتيجه‌ي آن در همين دنيا متوجه انسان است و اثر آن باقي خواهد ماند. (باز به همان نقطه از دايره خواهد رسيد). و در جهان ديگر روان از پاداش يا جزاي آن برخوردار خواهد شد.

5-   دامن: دامن فروهر از سه قسمت به‌وجود آمده كه نشانه‌ي انديشه و گفتار و كردار بد است . از مشاهده‌ي اين سه بخش درمي‌يابيم كه همواره بايد انديشه و گفتار و كردار بد را به زير افكنده، پست و زبون سازيم. (همانطور كه دامن در زير قرار دارد)

6-   دو رشته‌ي آويخته: اين دو رشته نشانه‌ي سپنتامينو (مينوي خوب) و انگره‌مينو (مينوي بد) است كه هميشه ممكن است در انديشه‌ي انسان ظاهر شوند . وظيفه‌ي هر زرتشتي اين است كه خوبي را در انديشه‌ي خود قرار داده و بدي را از آن دور كند (نيك بينديشد).

منابع:

1-      منوچهرپور، منوجهر. بدانيم و سربلند باشيم: فشرده‌اي از آموزش‌هاي دين زرتشت. تهران: فروهر، 1377. ص. 54-50 .

2-      در راه شناخت دين زرتشت. تهران: فروهر، 1380. ص. 28-27 .

 

+ نوشته شده توسط ماندانا در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 5:32 بعد از ظهر |

به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر سر بر آرد ز خاک

اگر باز پرسد ز ما        
چه شد دین زرتشت پاک

چه شد ملک ایران زمین

کجایند مردان این سرزمین

به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر دید و پرسید از حال ما

چه کردید برَنده شمشیر خوش دستتان

کجایند میران سر مستتان

چه آمد سر خوی ایران پرستی

چه کردید با کیش یزدان پرستی

به شمشیر حق نیست دستی

که بر تخت شاهی نشسته است

چرا پشت شیران شکسته است

در ایران زمین شاه ظالم کجاست

هوا خواه آزادگی

پس چرا بی صداست

چرا خامش و غم پرستید؟های

کمر را به همت نبستید. های

چرا اینچنین زار و گریان شدید

سر سفره خویش مهمان شدید

چه شد عِرق میهن پرستیتان؟

چه شد غیرت و شور و مستیتان

سواران بی باک ما را چه شد

ستوران چالاک ما را چه شد

چرا مُلک تاراج می شود

جوانمرد محتاج میشود

چرا جشنهامان شد عزا

در آتشکده نیست بانگ دعا

چرا حال ایران زمین نا خوش است

چرا دشمنش اینچنین سر کش است

چرا بوی آزادگی نیست؟ وای

بگو دشمن میهنم کیست ؟های

بگو کیست این ناپاک مرد

که بر تخت من اینچنین تکیه کرد

که تا غیرتم باز جوش آورد

ز گورم صدای خروش آورد

به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر سر بر آرد ز خاک  

اگر سر بر آرد ز خاک

+ نوشته شده توسط ماندانا در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 5:48 بعد از ظهر |
مراقب افکارت باش که گفتارت می شود....
+ نوشته شده توسط ماندانا در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 7:37 بعد از ظهر |

تو اي پر گهر خاك ايران زمين

كه والا تري از سپهر برين

هنر زنده از پرتو نام توست

جهان سرخوش از جرعه جام توست

بر و بوم اين ملك پاينده باد

بمان خرم اي خاك مينو سرشت

كه در چشم ما خوشتري از بهشت

ترا از دل و جان پرستنده ايم

روان را به مهر تو آكنده ايم

بر و بوم اين ملك پاينده باد

مخور غم كه آمد بهار اميد

ز شام سيه زاد صبح سپيد

به تدبير سر حلقه راستان

شده ملك جم غيرت باستان

بر و بوم اين ملك پاينده باد                  

                                                                      رهی معیری

+ نوشته شده توسط ماندانا در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 7:18 بعد از ظهر |
شکسپیر میگه:

یا به اندازه ی آرزوهات تلاش کن یا به اندازه ی تلاشت آرزو کن...

+ نوشته شده توسط ماندانا در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 12:55 بعد از ظهر |

حوصلم بد جور سر رفته بود.يه مدته اصلا حال خوشي ندارم.امتحانا هم كه ديگه تموم شدن و ...ماييم و گرماي تابستون و بيكاري و...

معمولا وقتايي كه بيكاري خيلي بهم فشار مياره ميرم تو سايت بلاگفا و توي ليست آخرين وبلاگهاي به روز شده دنبال يه عنوان جالب مي گردم.امروز چيزي ديدم كه نمي دونستم بايد بخندم،گريه كنم،تعجب كنم،يا.......

عنوان وبلاگ اين بود:دوست پسر ميخوام!!!!!!!!!

وقتي وبو باز كردم حالم از اوني كه بود بدتر شد.يه دختر 16 ساله اهل تهران كه ميخواد دوست پسر داشته باشه اما مامان و باباش اجازه نميدن.داره ديوونه ميشه(توجه كنيد.تازه داره ديوونه ميشه!)و از خداي عزيزش!ميخواد كه كمكش كنه!

اينم يكي از جمله هاي ايشون كه عينا واستون ذكر مي شود:

"من از بس که ذهنم مشغول هست شبا نمیتونم بخوابم و وقتی هم که می خوابم فقط خواب پسرای ناز و با حال رو میبینم

"

نمي دونم چي بگم.نمي دونم.نمي دونم.نمي دونم.نمي دونم

خدايا كمكمون كن

شايد نوشتن آدرس وبش كار درستي نباشه.اما مي نويسم.نه واسه اينكه برين بهش بخندين يا هر چيز ديگه.فقط ازتون مي خوام اگه تونستين كمكش كنين...

http://doost50.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط ماندانا در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 12:47 بعد از ظهر |
امروز یه سایت باحال پیدا کردم.توش نوشته شما تو زندگی قبلیتون کی بودین!!!!!!!!!!!!حالا برین ببینین.........مثلا نوشته بود من قبلا مرد بودم

خیلی راحته فقط کافیه تاریخ تولدتونو به میلادی بلد باشین........

http://thebigview.com/pastlife/

+ نوشته شده توسط ماندانا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 7:13 بعد از ظهر |
وطن يعنی درختی ريشه در خاک
اصيل و سالم و پر بهره و پاک
وطن خاکی سراسر افتخار است
که ازجمشيد واز کی يادگار است
وطن يعنی سرود پاک بودن
نگهبان تمام خاک بودن
وطن يعنی نژاد آريايی
نجابت مهرورزی باصفايی
وطن خاک اشو زرتشت
که دل را می برد تا اوج خورشيد
وطن يعنی اوستا خواندن دل
به آيين اهورا ماندن دل
وطن تير و کمان آرش ماست
سياوش های غرق آتش ماست
وطن نقش و نگار تخت جمشيد
شکوه روزگار تخت جمشيد
وطن منشور آزادی کوروش
شکوه جوشش خون سياوش
وطن يعنی خزر صياد جنگل
خليج فارس رقص نور مشعل
کنون ای هم وطن ای جان جانان
بيا با ما بگو پاينده ايران
بيا با ما بگو پاينده ايران
بيا با ما بگو پاينده ايران
+ نوشته شده توسط ماندانا در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 6:39 بعد از ظهر |
 "خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :

در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟

من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .

خواجه نصیر الدین فرمود :

ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .

اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.

من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام . از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .

آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .

اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟

در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .

در اسلام تو را می گویند :

دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .

غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست

قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .

تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .

و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .

و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....

از اسرار اللطیفه و الکسیله
+ نوشته شده توسط ماندانا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:36 بعد از ظهر |

خوشبختی مثل یه توپ فوتباله که همش می دویم دنبالش تا اونو به دست بیاریم و وقتی که بهش میرسیم به اون لگد میزنیم!!!!!!

+ نوشته شده توسط ماندانا در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:56 بعد از ظهر |

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید                   در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

 

بمیرید بمیرید وز این مرگ مترسید                    کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

 

بمیرید بمیرید وز این نفس ببرّید                       که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید

 

یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان                چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

 

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا                        بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

 

بمیرید بمیرید وز این ابر برآیید                          چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

 

خموشید خموشید خموشی دم مرگ است       هم از زندگی است این که زخاموش نفیرید

 

+ نوشته شده توسط جواد در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:53 بعد از ظهر |
دیر زمانیست که سکوت کرده ای

عاشق طوفان پس از این آرامشم

چیزی بنویس حرفی بزن

این بار نپرس

تو بگو «چه خبر»

+ نوشته شده توسط ماندانا در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:34 قبل از ظهر |

ما ايراني هستيم با اين سابقه فرهنگ و تمدن.اون موقع كه عربا تو بيابونا ملخ مي خوردن ما كتابخونه داشتيم با چه كتابايي.نمي دونم چرا ما ايرانيا اينقدر به عرب رو داديم.اينقدر عرب رو پررو كرديم.اينقدر بهشون بها داديم.دين،خط،زبان و خيلي از چيزاي ديگشون كه بهمون تحميل شده.زبان مسخرشون رو كه اينقدر تو مدارس و دانشگاهها مي كنن تو مخمون...باشه اشكالي نداره.بابا حد اقل نذاريم فرهنگمونو پاي مال كنن.نذاريم اين يه ذره چيزي كه از ايرانمون مونده هم نابود بشه.يه كم به خودمون بيايم.ما بچه هاي ايرانيم نه عربستان.ما از نسل كوروشيم.داريوش...آرش،كاوه...ما ايراني هستيم

اونقدر خودمونو فراموش كرديم و به عرب ملخ خور پابرهنه لخت و گشنه رو داديم كه اسم خليج هميشه پارسمون تو سايت گوگل شده خليج عربي.بابا به خودمون بيايم.نذاريم نابودمون كنن.اين يه چشمشه.چيزاي ديگه هم هست كه بعدا به سرمون مياد.لياقت امپراتوري ايران اين چيزا نيست بچه ها.شما قبل از اينكه مسلمون باشين ايراني هستين.اينو هيچ وقت فراموش نكنين.شايد سالها پيش ايرانيا به هردليلي(مثلا واسه حفظ جونشون...)مسلمون شده باشن ولي به خدا اين درست نيست كه ايران خودتونو به عربا بفروشين.هيچ وقت فراموش نكنيد كه اول يه ايراني هستين بعد يه مسلمون.اينو هميشه يادتون باشه

و اما اصل مطلبم.اسم خليج هميشه پارس تو گوگل شده خليج عربي.

بايد اعتراض كنيم.بايد.وظيفمونه.چون ايراني هستيم.

حالا اگه خودتونو ايراني مي دونيد،اگه بچه اين آب و خاكين،اگه خودتونو مسوول مي دونين،اگه غيرت دارين،اگه...

به اين آدرس بريد و اعتراض كنيد.شايد دوباره برگرده سر جاي اولش.

http://www.petitiononline.com/mod_perl/petition-sign.cgi?sos0208

جاويد ايران

+ نوشته شده توسط ماندانا در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 10:36 قبل از ظهر |

این احتمالا اولین نوعشه در طول تاریخ!

+ نوشته شده توسط ماندانا در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 10:55 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط ماندانا در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 10:37 قبل از ظهر |

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

از کجا، وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی امّا، امّا

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری، باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که ترا منتظرند

قاصدک! در دل من

همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو دورغ

که فریبی تو فریب

قاصدک! هان ولی آخر ... ای وای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، آی کجا رفتی؟ آی ...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز

مانده خاکستر گرمی، جایی؟

در اجاقی- طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.

                                                                               مهدی اخوان ثالث (م. امید)

+ نوشته شده توسط جواد در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 1:20 بعد از ظهر |
اين يكي هم هست.من عاشق اين آهنگم.چه خاطره هايي باهاش دارم....


Amor mio
amor mio por favor
tu no te vas
Yo cuentare a las horas
que la ya veo

Amor mio
amor mio por favor
tu no te vas
Yo cuentare a las horas
que la ya veo

Vuelve
no volvere no volvere no volvere
No quiere recordar no quiere recordar

Vuelve
no volvere no volvere no volvere
No quiere recordar no quiere recordar




يار من
يار من لطفآ نرو..
من لحظه ها را خواهم شمرد
تا او را ببينم

برگرد
من ديگر باز نخواهم گشت...باز نخواهم
گشت...
نمي خواهم به خاطر بياورم..نمي خواهم...

برگرد
من ديگر باز نخواهم گشت...باز نخواهم
گشت...
نمي خواهم به خاطر بياورم..نمي خواهم...

PETRI TU COROZON
از قلبت بپرس.....


+ نوشته شده توسط ماندانا در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 9:42 بعد از ظهر |